بخش دوم
تا
ايستگاهِ بازرسي به ما اعلام نمي كرد نبايد درهاي سفينه رو باز مي كرديم و
ما منتظر بوديم ، يك ساعت و تقربياً سي و دو دقيقه كه گذشت اجازه خروج از
سفينه رو صادر كردند ، اول مارولان هاي تقلبي و بعد من به دنبالشون و پشت
سر من هم k5 از خروجي با شكوهِ سفينه پياده شديم
فشار هوا و تركيبات آن در بسياري از سيارات اين كهكشان با ويژگيهاي جسماني
انسان مطابقت داشت ، فقط فراواني تركيبات كربني و آرسنيكي در هوا در صورت
نداشتن ماسك بعد از يك روز باعث گيج شدن ، بعد از يك نصفِ روز ديگه بيهوشي
و كما ، در نهايت اگر رسيدگي صورت نمي گرفت در پايانِ روز دوم منجر به مرگ
مي شد ، اما تكنولوژيِ جديد سبب توليد ماسكهاي پنهان و كوچكي شده ، و من
هم از يك نوع مرغوبِ اون ها استفاده مي كنم ، اين ماسك به صورتِ ماده اي
سفيد رنگ و ژله اي هست كه بعد از قرار دادن در سوراخ بيني و با يك تنفسِ
قوي ، در بيني باز ميشه و فقط براي دو سه ثانيه ميشه احساسش كرد بعد از
اون به هيچ عنوان وجودش رو متوجه نمي شيد و تا يك ماه كاربرد داره كه بعد
از اون بايد تعويض بشه و در واقع عملكردش به نوعي فيلتر ، براي بعضي
تركيباتِ هوا ست .
ما
از اتاقكي كه براي اسكن و شناسايي تعبيه شده رد شديم و درست مطابق پيش
بيني من هيچ موردِ مشكوكي پيدا نشد ، همين كه واردِ سالنِ عمومي شديم يكي
از افسرانِ بازرسي همراه با دو نفر از خدمه فرودگاه كه با اون دو دست
اضافه و پاهاي بلند ، همينطور صورتِ كشيده ي راه راهِ سبز و خاكستري شون
از نژادِ گاوانا ها بودند به طرفِ ما اومدند ، افسر به طرف يكي از مارولان
ها رفت و با خوش رويي گفت : از اينكه كهكشانِ ما رو براي بازديد و گردش
انتخاب كرديد بسيار متشكريم ، سالانه تعدادِ كمي توريست واردِ كهكشانِ ما
مي شن و براي جذبِ توريستِ بيشتر ما امكانات و مزاياي خاصي رو در نظر
گرفتيم كه در اين دفترچه همه اونها ذكر شده .
افسر
دفترچه رو به طرفِ مارولان بلند كرد و اون دفترچه رو گرفت و از افسر تشكر
كرد ، اين جملات و كارهاي عمومي رو من در حافظه مارولانها قرار داده بودم
نيازي به دخالت خودم نبود اما جاييكه لازم مي شد با استفاده از تواناييهاي
ذهني ام مي تونستم با ميكروليت هايي كه در مغز مكانيكي اونها وجود داشت
ارتباط برقرار كنم كه با اين وجود نيازي به دستگاهِ كنترل نبود و همه چيز
در حداكثر امنيت پيش مي رفت .
افسر
ادامه داد : اگر جاي خاصي رو براي اقامت در نظر نگرفتيد در اين دفترچه
اقامتگاههاي خوبي با تخفيفِ ويژه براي توريستها معرفي شده كه ماندن در
اونها خالي از لطف نيست ، براي كرايه آسانبر هم به انتهاي سالن بايد
مراجعه كنيد اما اگر مي خوايد از خودرو استفاده كنيد بايد به طرفِ راهروي
سمت راست حركت كنيد ، در پايان اگر درخواست يا نظري و يا شكايتي داريد با
استفاده از اين كارت و قرار دادنِ اون در هر پايانه اي مي تونيد با مركزِ
گردشگري در ارتباطِ مستقيم باشيد ، باز هم از طرفِ حكامِ سياره ورودِ شما
رو خوش آمد ميگم .
مارولان
كارت رو گرفت و افسر با همراهانش به سمت ديگه اي حركت كردند ، خيلي از
ابتكارِ خودم خوشحال شدم ، عجب استقبالِ كاملي ازمون شد .
به
k5 دستور دادم تا يك خودرو از آدرسي كه افسر داد تهيه كنه ، تو اين شرايط
خودرو خيلي بهتره و به نوعي هم نشانگرِ متمول بودنِ مارولانها ست كه اين
هم خودش يك مزيت محسوب مي شه .
براي
خودم هم يك آسانبر ساده اما تندرو گرفتم تا راحتتر و بدونِ جلبِ توجه به
كارهام برسم ، از روي دفترچه يك اقامتگاه لوكس رو انتخاب كردم و در اونجا
مستقر شديم ، در واقع پرداخت هزينه اون با ارثيه اي كه از پدر مرحومم به
من رسيده بود و پس اندازي كه خودم داشتم هيچ محسوب مي شد ؛ به من هم اتاقي
با امكاناتِ كمتر كه مخصوصِ خدمه و مستخدمينِ مهمانان بود داده شد ، k5 طي
سه مرحله ترتيبِ انتقالِ وسايل رو داد ما بايد تا دو ماه در سياره مركزي
مي مونديم تا بتونيم مجوز رفتن به سياره سبز هفتم رو بگيريم ، من بايد
تحقيقاتم رو كامل كنم و شرايط رو تحتِ نظر داشته باشم هر جور خطايي به
قيمتِ جونم و از اون مهمتر تحقق پيدا نكردنِ عهدم تموم ميشه
براي
اولين حركت بايد برنامه هاي مارولان ها رو براي مثلاً تفريح و اقامت مرتب
مي كردم ، پس يك نگاهي به دفترچه انداختم ، جاهاي زيادي رو نميشه براي
گردش تو اين سياره پيدا كرد اما با برنامه اي كه ريختم ميشه تقريباً دو
ماه رو پر كرد فقط مي موند اطلاع دادن به مسئولِ هتل و مركز گردشگري ، طبق
قوانينِ اينجا بايد اتباعِ خارجي تمامي سفرهاشون رو جهت امنيت و ساير
مسائل از قبل اعلام مي كردند اين كار رو به k5 سپردم ، با استفاده از
سِروِر راهنما شروع كردم به شناسايي مكان هاي دولتي كه براي گرفتن مجوز
لازم داشتم
اگه هر سياره ديگه اي بود ميشد به راحتي براش مجوز گرفت ولي شرايط اين
سياره خيلي خاصه و تا مسئولين اطمينان حاصل نكرده باشن كه هدف افراد از
رفتن به اونجا اغتشاش و بدست آوردنِ ايجانديوم نيست اجازه رفتن بهشون داده
نميشه ، تازه اگه كسي هم خيالِ پنهاني رفتن به سرش بزنه به محضِ اينكه به
محدوده فضايي سياره بدون دادن شماره مجوز وارد بشه در يك آن منهدم ميشه ،
مراقبت و نظارت در اونجا خيلي زياده بخصوص با داشتن توپ هاي پلاسمايي كه
روي سكو هاي فضايي اطرافِ جو سياره قرار گرفتند و ليزرهاي گاز هليوم ؛
بايد با برنامه پيش رفت
تقريباً
سه ساعتي مي شد كه در موردِ جاهايي كه بايد برم تحقيق مي كردم كه از
آيفونِ روي در صدايي بلند شد ، تعجب كردم و به طرفِ در حركت كردم پشت در
يكي از پرسنل هتل بود ، اكثرِ پرسنل اين هتل موسانگ بودند با دو دستِ ظريف
كه از ديد ما تا حدودي طبيعيه و دو دست چنگال مانند ديگه كه از پشت به كتف
چسبيده و در موقع لزوم در هر جهتي حركت مي كنه و همينطور چشماني كشيده و
قرمز كه به هيچ چيز بجز گوشتِ تازه با علاقه نگاه نمي كنه ، اما با اين
وجود موسانگ ها، اگر رياست كسي رو قبول كنند براي هميشه و تحتِ هر شرايطي
وفادار مي مونن كه داشتن چنين كارمند هايي شرط مهمي در كار هتل داري و
بعضي كارهاي مهمه ديگه ست ، خوب علتش هم اينه كه در هتل ها همه جوره
مسافري وجود داره با اخلاقيات و سطوح مالي مختلف و از همه مهمتر اسرار
مختلف و هر مسافري ترجيح مي ده در هتلي اقامت كنه كه اگه رازي ازش برملا
بشه تا ابد پيش كاركنانِ اونجا محفوظ بمونه و موسانگ هاي اينجا همه به
مديريت وفادارند و قسم رازداري خوردند ، به ياد دارم زماني كه پيش پدرم
بودم كه يكي از دوستانش مي خواست ، از موسانگِ يكي از ُرقباش با ذهن خواني
اطلاعات بگيره كه موسانگ خودش رو در جا با حركت سريعي كه به گردنش ميده و
باعث شكسته شدن اون ميشه ،مي كشه .
موسانگ به من دستگاه نمايشِ پيام رو داد و رفت به اتاقم برگشتم دستگاه رو
كه به اندازه كف دست هست روي ميز گذاشتم و با دستورِ : شروع نمايش . فعال
كردم ، دستگاه اعلام كرد كه بايد خودم رو به پايگاه حفاظتي به عنوانِ
محافظِ مارولان ها تا پايانِ روز معرفي كنم در غير اين صورت فوراً بازداشت
مي شم ، تعجب كردم من خودم رو به عنوانِ پيشكار جا زده بودم نه محافظ ،
فوراً سِرورِ راهنما رو براي بررسي اين مورد جستجو كردم ، چشمم به اطلاعيه
اي افتاد كه بخار از سرم بلند شد ، برطبق اين اطلاعيه نژادهايي كه اعلام
كردند با هر سمتي كه در خارجِ كهكشان مشغولِ فعاليت باشند در اينجا محافظ
تلقي شده و جهتِ معرفي بايد اقدام كنند ، ديگه فكرِ اينجاشو نكرده بودم ،
اما بايد ميرفتم .
نمي
دونستم با جه اتفاقاتي مواجه مي شم ، فكر كنم دستورِ معرفي محافظان خيلي
جديده چون من در تحقيقاتم به اين مورد هيچ جا بر نخورده بودم ، هميشه
نميشه با اطلاعات پيش رفت گاهي تكيه به شانس هم بد نيست ، به ساعت نگاه
كردم چيزي تا پايان روز به وقت اينجا نمونده بود ، براي جلوگيري از دردسر
بايد به پايگاه حفاظتي مي رفتم ، همه چيز رو مرتب كردم به طرف آيينه رفتم
تا دوباره نگاهي به ظاهرم و حركت هام بندازم ، كمي دلشوره جاي خودشو تو
دلم باز كرده بود نفسِ عميقي كشيدم و به طرف در حركت كردم
درسالن
عمومي هتل كه تا حدودي خلوت بود دو تا گاوانا ايستاده بودند سعي كردم
بدونِ جلب توجه از ورودي هتل خارج شم كه يكي از گاواناها رو به من كرد و
گفت : سلام ، شما كجا ميريد ؟ ما اومديم تا شما رو تا پايگاه حفاظتي
همراهي كنيم .
دستپاچه
شدم اما فوري به عصابم مسلط شدم و با لحني خشك و مودبانه كه مخصوصِ
مانوژاها بود گفتم : منكه دارم خودم به پايگاه ميرم ديگه شما براي چي
اومدين ؟
گاواناي
ديگه اي كه ساكت ايستاده بود گفت : اين ها همش فورماليته ست ناراحت نشيد ،
اگه ما از اين دستورات پيروي نكنيم خودمون به دردسر مي افتيم
همه
چيز مثلِ روز روشن بود اون ها رو فرستاده بودند تا اگه من نيومدم دستگيرم
كنند ، از ظاهرشون هم معلوم بود كه به خوبي از عهده ي يك مانوژاي فراري
برمي آن
گفتم : من به خروجي نزديكترم پس شما بياين ؛ تا روز تموم نشده به پايگاهتون برسيم
اون
ها مطيعانه به سمت من حركت كردند ، از هتل كه خارج شديم يك آسانبرِ ارتشي
كمي دورتر از وروديه هتل پارك شده بود ، يكي از گاواناها گفت : با آسانبر
ارتشي به پايگاه ميريم
گفتم : برگشت رو چي كار كنم ؟
گاوانا گفت : روبروي پايگاه كرايه ها زيادن با كمي پولِ خوب تو رو تا اينجا ميارن
اين
كارشون زور گويي بود اما من هيچ راهي براي مخالفت نمي ديدم پس با اون ها
سوار آسانبرِ ارتشي شدم ، مسير از هتل تا پايگاه مثل يك مسافرت نيمه
طولاني بود حالا فهميدم منظورش از پولِ خوب چيه چون هيچ موجودي حاضر نيست
با كرايه هاي معمولي اين مسير طولاني رو طي كنه البته از روي سِرورِ
راهنما مسير رو گرفته بودم اما فكر نمي كردم به اين حد طولاني باشه ،
گاواناها در راه چند بار با پايگاهِشون ارتباط برقرار كردن و پيامهايي به
زبانِ خودشون مخابره كردن ، اين بر خلافِ قوانينِ مصوب بود ، در هر
پايگاهي ، حتي در دورافتاده ترين مكان ، ماموران وكارمندان موظف بودن با
زبانِ اتحاديه كهكشاني كه يك زبانِ فراگير هست صحبت كنن ، خواستم تذكري
بدم اما شرايط من مهياي اين افاضات نبود در نتيجه دوباره ساكت شدم ، تا
اينكه به پايگاه رسيديم بنظرِ من بجاي پايگاهِ حفاظتي بهتر بود اسمش رو
دِژِ حفاظتي ميگذاشتن ، بناي عظيم و سياهي بود كه سر به آسمونِ قيرگون
كشيده ، درِ ورودي با صداي قژ قژِ كركننده اي باز شد آسانبر به داخل حركت
كرد تو دِلم به خودم لعنت فرستادم و گفتم : تو آدم بشو نيستي حتماً ميونِ
كار يه گافِ بزرگ دادي و فهميدن كي هستي حالا با اين مامورا آوردنت به اين
مثلاً پايگاه تا سر به نيستت كنن .
لحظه
اي نگذشت كه اون يكيِ خودم گفت : خيلي ترسويي ، هنوز كه چيزي معلوم نشده ،
خيلي زود خودتو باختي اينجوري مي خواستي انتقامِ مادرتو بگيري ؟
خودِ اولم گفت : خوب تو راست ميگي ، بنظرت بايد چي كار كنيم ؟
خودِ
دومم : اگه شك نكردن كه هيچ بازم بازيتو ادامه بده اما اگه گرفتار شدي مي
توني با تواناييهات ازشون فرار كني تازه تو اين سياره هم مقداري رگه هاي
ناخالص ايجانديوم هست ، نگو كه احساسش نكردي ؟
خودِ اولم : آره خوب احساسش كردم اما براي فرار بايد يكي بشيم ، آماده اي كه ؟
خودِ دومم : اين آرزوي هميشگي منه كه براي ابد با تو يكي شم اما تو قبول نمي كني ، با اين وجود هر چي كه تو بگي .
احساسِ رضايت كردم اين دو هميشه با هم دوست بودن ، مثلِ دو برادر .
با
صداي يكي از اون گاواناهايي كه منو آورده بود به خودم اومدم ، كه گفت :
سريعتر پياده شو بايد از طرفِ راست حركت كني اونجا چند تا مامور هست خودتو
معرفي كن و بگو براي چي اومدي تا به جاييكه بايد بري راهنمايت كنن
با
حركت سر نشون دادم كه فهميدم چي گفت ، سريع پياده شدم و به جاييكه گفته
بود رفتم ، ماموري كه اون گاوانا معرفي كرده بود من رو به اتاقي راهنمايي
كرد كه در حدودِ بيست محافظ ديگه از نژادهاي جنگجوي مختلفي به ترتيب
ايستاده بودند
بطرفِ آخر صف حركت كردم ، مدتي زيادي نگذشت كه نوبت من شد
وارد
اتاقي بزرگ شدم كه سقف بلندي داشت چيزي كه مي ديدم باورم نمي شد كسي كه
مسئول دريافت مدارك و بررسي صحت اون ها بود دوست دورانِ تحصيلم در آكادمي
پرواز " مانوبي" بود ، سالها مي شد كه ازش خبر نداشتم ، دلم يك احوال پرسي
حسابي مي خواست ياد دورانِ تحصيل اوفتادم مانوبي هميشه باعث دردسر بود
هميشه يك سر خرابكاري ها به اون ختم مي شد و من هم چون دوستِ صميميش بودم
بواسطه پدرِ بانفوذم از خطرِ اخراج نجاتش مي دادم اما كار به يك هفته هم
نمي كشيد كه دوباره دستِ گل به آب دادن هاي ايشون شروع مي شد گاهي هم من
گناه ها رو به گردن مي گرفتم و با اين ترتيب دوران آكادمي رو سپري كرديم ،
پدر مانوبي كه يك " سالاتورِ " اصيل بود آرزوي داشت كه مانوبي يك كار
دولتي پيدا كنه اما من با سابقه اي كه از اون سراغ داشتم مي دونستم اين
آرزوي پدرش عملي نميشه ، حالا در كمال ناباوري مسئول پرونده ي من ، مانوبي
، دوست عزيزم كه با نگاهي نافذ و پرتوقع داره منو نگاه مي كنه درست جلوي
چشمام قرار گرفته ، اول خندم گرفت ولي بعد دوباره حالت خشكِ مانوژاها رو
گرفتم و به طرفِ ميزش حركت كردم با اشاره ازم خواست كه دستم رو روي دستگاه
مخصوص بگذارم كه كارش گرفتن اثر انگشت و نمونه ي پوست هست
منم
با بي خيالي اين كار رو كردم ، بعد از چند ثانيه تصويري روي سطح ميز به
نمايش در اومد و مشخصاتِ من رو تاييد كرد ، مانوبي به آرومي چشماش رو از
طرف ميز به سمتِ من گرفت و گفت : خوب عنوانِ شما در اينجا پيشكار ذكر شده
، اما اسمتون در ليست اداره ي امنيت تحت عنوان محافظ اومده
اجازه ندادم كه حرفش رو ادامه بده ، فوري گفتم : اشتباهاتِ مضحكِ اداري ، حالا مي تونم برم ؟
مانوبي
: نميشه گفت اشتباه ، اين اولين باري كه من يك مانوژا رو با مقامِ پيشكار
مي بينم ، غرورِ مانوژاها اجازه چنين كارهايي رو بهشون نمي ده وَ ، خوب ،
ما هم علاقه مند شديم كه در اين مورد تحقيق كنيم
متقاعد
كردنِ مانوبي نياز به كمي مانور روي ذهنش داشت ، كمي تمركز كردم و شروع به
تلقينِ اين جمله كردم كه : شما هيچ مشكلي نداريد صحتِ مداركتون تاييد ميشه
مانوبي
مو به مو حرفهاي منو تكرار كرد و بعد پيام تاييد رو به مركز پايگاه ارسال
كرد ، قيافش ديدني شده بود اون نگاهِ نافذش حالا گنگ شده بود و صورتش پر
از عرق ، كمي بعد از اين حالت در مي اومد و اصلاً به جريانِ ملاقاتش با من
فكر نمي كرد و دنبالِ مسكن ميگشت تا سردردش رو تسكين بده ، خوب تقصير خودش
بود تو اين مدت كه نديده بودمش قدرت ذهني ش افزايش پيدا كرده بود من هم
فرصت با ملايمت كار كردن رو نداشتم مجبور شدم فشارِ بيشتري بهش وارد كنم ،
خوب به صورتِ دوستِ قديميم نگاه كردم راستش دل كندن از اون و خاطراتِ
زيبامون كمي سخت بود ، نبايد وقت رو تلف مي كردم در نتيجه فوري اتاق رو
ترك كردم ، بيرونِ پايگاه به اون راحتي كه گاواناها مي گفتن كرايه پيدا
نمي شد اما بلاخره يكيشون رو با دوبرابر قيمت راضي كردم و به هتل برگشتم
خسته
بودم ، نمي دونم شايد به خاطرِ مسافتِ طولاني اي كه طي كرده بودم ، رفتم و
روي تخت و نشستم k5 در كناري ايستاده بود معلوم بود كه وظايف محول شده رو
انجام داده و منتظرِ منه ، به طرفم اومد و گفت : ارباب چيزي خوردن ؟ اگر
دستور بديد فوراً براتون آماده مي كنم
گفتم : نمي دونم چرا با وجود اينكه يك روزِ كامل چيزي نخوردم اما احساسِ گرسنگي نمي كنم
K5 : پس براتون معجون تقويتي مياورم
گفتم : باشه
معجونِ
تقويتي شاهكارِ پدرم بود ، معجوني كه دركمترين زمان بيشترين اثر انرژي
زايي رو داشت ، k5 معجون رو آورد و من هم سريع خوردم ، بايد مي خوابيدم
براي فردا كارهاي زيادي داشتم
روز
بعد به سختي از خواب بيدار شدم خواب هنوز منو رها نكرده بود اما بايد رها
مي كرد پس به طرفِ وسايل روي ميز رفتم و اسپري شستشو رو به صورتم پاشيدم
تجربه به من ثابت كرده كه نبايد به سلامت آب در هيچ هتلي اعتماد كرد ، به
k5 دستور دادم كه همراهِ مارولانها باشه تا اگه مشكلي پيش اومد با من
ارتباط برقرار كنه ، از هتل خارج شدم بايد به اداره ي امنيت مي رفتم راه
زيادي نبود با آسانبر سريع به اونجا رسيدم اداره در يك محوطه ي زيبا با
ساختمانِ شيك و ورودي مجللش آدم رو يادِ هر چي ميندازه بجز اداره ي امنيت
، اينجا هم مثلِ هر ساختمانِ ديگه اي در طبقه ي همكف پايانه ي اطلاعات
داشت در اونجا بخشِ درخواستِ اجازه نامه ها رو جستجو كردم " طبقه ي بيست و
سوم اتاقهاي سمتِ چپ "
به
طرفِ اسانسور رفتم داخلِ اسانسور هيچ كس نبود شماره ي طبقه و بخشِ موردِ
نظرم رو به دستگاهِ كنترلِ اسانسور اعلام كردم ، چيزي در حدودِ دو ثانيه
كشيد تا درهاي اسانسور در طبقه ي بيست و سوم باز شد به طرفِ اتاقهاي سمت
چپ رفتم دكمه اي كه مربوط به تقاضاي ورود مي شد رو روي يكي از درها زدم
چراغِ قرمزي روي صفحه روشن شد بايد صبر مي كردم تا چراغ سبز بشه صندلي
براي نشستن در راهرو قرار نداده بودند به ديوارِ روبرو تكيه دادم و به
چراغ خيره شدم مدتي گذشت در باز شد و يك گاواناي عصباني از در خارج شد با
نگاه خشمناكي من رو برانداز كرد بعد از مكثي كوتاه به طرف اسانسور حركت
كرد در به آرامي بسته شد هنوز چراغ قرمز بود باز هم منتظر شدم تا اينكه
چراغ سبز شد به طرفِ در حركت كردم صداي سردو بيروحي به آرامي گفت : لطفاً
بيحركت بايستيد تا شما رو اسكن كنيم
وايستادم نورِ زردي از كنارِ محلي كه دكمه رو زده بودم بيرون اومد و از
فرق سر تا نوكِ پاي من رو اسكن كرد بعد در خودبخود باز شد صدا دوباره گفت
: بفرماييد داخل ، مشخصاتِ شما تاييد شد
وارد
اتاق شدم اينجا هم شبيه اتاقي بود كه با مانوبي ملاقات كرده بودم فقط يك
ميز و يك صندلي كه اون هم براي كارمندِ اين اتاق بود صندلي پشت به من بود
گفتم : ببخشيد !
و
صندلي به آرامي چرخيد ، كارمند اين اتاق يك زن بود اون هم از نژادِ
سالاتور ، برام تازگي داشت فكر كنم تو اين سياره كارهاي اداري رو به
سالاتورها محول كرده بودند و كارهاي نظامي رو به گاواناها
زن سالاتور لبخندي به من زد و گفت : براي چه موردي درخواست ملاقات كرديد؟
گفتم
: من پيشكارِ اربابانِ مارولان هستم كه ديروز به اين سياره وارد شدند ،
دستور دارم كه مجوز جهت رفتن به تعدادي سياره رو بگيرم ، وقتي سِروِرِ
راهنما رو در هتل جستجو كردم متوجه شدم كه براي اين كار ابتدا بايد از
اداره ي شما مجوز بگيرم اين بود كه مزاحم شدم
و
بعد به اون سالاتور خيره شدم ، زنِ سالاتور با لبخند به من خيره شد و گفت
: اوه چه جالب پس اون مانوژايي كه در سمت پيشكار تاييد شده شمايي ؟
گفتم : بله
ادامه
داد : خودم رو معرفي مي كنم نونا هستم فكر كنم از امروز با شما بيشتر
ملاقات داشته باشم يعني اگه بخوام دقيقتر بگم شما بايد بعد از هر مرحله اي
براي تاييد پيش من بيايد و با من ملاقات كنيد ، خوب بگذريم حالا درخواست
مجوز براي كدوم سياره ها رو داريد ؟
ليستي
كه از قبل آماده كرده بودم رو روي ميز گذاشتم به طرفش چرخوندم ، با دقت به
ليست نگاه كرد و گفت : عجب ! سياره ي سبز هفتم ، فكر نمي كنم به آسوني
بتوني از عهده ي گرفتن مجوز اين يكي بر بياي ، براي اون جهارتاي ديگه
مشكلي نيست يك ماهه كارت راه مي افته ولي اين يكي خودش يك ماه وقت مي گيره
با بي تفاوتي محض نگاش كردم و گفتم : من مامور اجراي دستوراتم نه كسي كه بخواد براي تفريح بره براي من مهم نيست چند وقت بكشه
نونا
گفت : معلومه ، اما بايد به ارباب هات بگي كه اولويت مجوزشون مربوط ميشه
به اين چهار سياره اي كه اشاره كردم بعد از اون بايد منتظرِ سياره سبزِ
هفتم باشند
گفتم
: ارباب هاي من بيشتر مشتاقند كه از اين سياره ديدن كنند نمي تونيد اولويت
رو به سياره ي سبزِ هفتم بديد بعد به اون چهار سياره ي ديگه ؟
نونا
متفكرانه نگاهي بهم انداخت و گفت : من اينجام كه كارتون رو راه بندازم ،
اما براي جوابِ اين سوالتون بايد دو روزِ ديگه همين ساعت تشريف بيارين
اينجا
گفتم : حتماً
نونا : پس تا دو روزِ ديگه
و
با لبخند ديگه اي من رو تا دمِ در از همون جا كه نشسته بود بدرقه كرد ،
همونطور كه به طرفِ در مي رفتم در خود به خود باز شد و من خارج شدم ، باز
هم راهرو خالي بود و آسانسور هم آماده ، من سوار شدم و در طبقه ي همكف
پياده شدم حالا تنها كاري كه ازم برميومد صبر كردن تا دو روز ديگه بود ،
با خودم گفتم : خوب چرا روي اين يكي مثل مانوبي كار نكردم تا زودتر به
نتيجه برسم ؟
بازم
خودِ دومم حاضر و آماده جواب داد : چون به ريسكش نمي ارزيد ، اين يكي خيلي
زيركتر به نظر مي رسيد شايد متوجه مي شد كه روي ذهنش كار شده ، بهتره تا
لازم نشده كاري به كارش نداشته باشيم
فكرِ درستي بود ، من كه بيست و پنج سال صبر كرده بودم ، دو روز و يك ماه هم روش ، سوارِ اسانبرم شدم و به هتل رفتم
زمان
خيلي كند مي گذشت ، دنبالِ راهي مي گشتم تا خودم رو سرگرم كنم ولي فكر و
خيال مانع مي شد ، روز اول رو با سر و كله زدن با ظاهرِ خودم و روباتهام
طي كردم حتي باز هم يك مرور كلي روي برنامه هام انجام دادم ، از ترس اينكه
مبدا از اداره ي امنيت با هتل تماس بگيرند جرات خارج شدن از هتل رو نداشتم
، روز دوم تصميم گرفتم كه سري به لابي هتل بزنم ، گاهي اوقات تماشا كردن
ديگران وسيله خوبي براي فرار از يكنواختي و گذشت زمان هست ، اما از شانس
من اونجا هم جمعيت آنچناني براي ديدن نبود ( عيب هتل هاي گرون قيمت ) ،
روي ميز اطلاعات بوروشور هاي تبليغاتي زيادي گذاشته بودن چند تايي برداشتم
تا بهونه اي براي موندن تو لابي داشته باشم ، مشغول خوندن شدم بوروشور ها
پر بودند از همون تبليغاتِ تكراري كه آدم وقتي به هر هتلي مي ره باهاش بر
خورد ميكنه ، اين شد كه ديگه نخوندم و فقط به تصويرهاي جذابش خيره شدم
آروم آروم صداهايي تو ذهنم شكل مي گرفت مثل صداي يك فريادِ كوتاه كه مرتب
تكرار مي شد اما هر دفعه بلندتر ، صدا مرتب اوج مي گرفت و من فقط خشكم زده
بود ؛ صداي مادرم بود ؛ اين خاطره حتي تو بيداري هم مرتب به سراغم مي اومد
، نمي دونم چه مدت تو اين حال بودم تا اينكه يكدفعه با احساسِ لمسِ دستي
روي شونم به خودم اومدم و فوراً برگشتم نونا با همون نگاهِ متفكرش بهم
خيره شده بود ، با عجله از جام بلند شدم و گفتم : شما اينجا براي ملاقاتِ
من اومديد ؟
نونا
با صداي آرامي گفت : ميشه گفت آره ، البته هدفِ اوليه ام ديدن شما نبود من
اينجا اومدم تا با يكي از سُفَرا كه از اتحاديه ي داخلي اومده ديداري
اداري داشته باشم ، يادِ شما و ارباب هات اوفتادم كه در اين هتل ساكن شدين
اين بود كه بَد نديدم خبر موافقت روساي اداره رو براي اولويت دادن به
درخواستِ گرفتن مجوز براي سياره سبز هفتم رو شخصاً بهشون بدم اما موقعي كه
داخل هتل شدم ديدم كه به تصويرِ اين بوروشور خيره شدي و حركتي نداري به
كنارت اومدم كه شايد متوجه من بشي ، كمي صبر كردم اما باز هم تغييري نديدم
اين شد كه به خودم اجازه دادم كه با تكون دادن شما رو از اين حالت خارج
كنم ؛ مي تونم بپرسم به چي فكر مي كردي ؟
نيشخندِ كوتاهي زدم و گفتم : خوب ، به شما نه نمي شه گفت
لبخند
پريروزِ نونا به صورتش برگشت و مشتاق به من خيره شد ، ادامه دادم : ارباب
هاي من پايبندِ رسومِ ماقبل تاريخ هستند يعني هيچ عذر و بهونه اي رو براي
انجام نشدن دستوراتشون قبول نمي كنن نگرانِ اين بودم كه اگه با درخواستشون
موافقت نشه چه تنبيهي برام در نظر مي گيرن
نونا كه هنوز لبخندش روي صورتش بود مشتاقتر پرسيد : يعني اينقدر مجازاتشون سخته كه يك مانوژايي مثلِ تو رو به فكر ميندازه ؟
شونه
هام رو بالا انداختم و گفتم : تقريباً ، اما ازم نخواين كه براتون نحوه ي
مجازات رو تشريح كنم ، من با همه ي اين وجود يك پيشكارِ وفادارم
نونا
سرش رو پايين آورد و دوباره بالا گرفت وگفت : بله وفاداري ! خوب من بايد
برم فردا راس ساعت مقرر در اداره مي بينمت بايد بياي تا مراحلِ كار رو
برات مشخص كنم
دستي به موهاي سرخش كشيد و به طرفِ اسانسور حركت كرد تا به اتاقِ سفير بره ؛ از خوشحالي سر از پا نمي شناختم
روزِ
بعد سر ساعت در اداره بودم بازم دكمه ي درخواست ملاقات رو فشار دادم چيزي
نگذشت كه در باز شد ، اين دفعه از اسكن هم خبري نبود و برخلافِ دفعه ي پيش
يك صندلي هم براي نشستن من روبروي ميز نونا قرار داشت ، با اشاره ي دست
نونا به سمتِ صندلي رفتم و روي اون نشستم
نونا
: خوب ، بايد بگم براي انجام اين كار بايد اول تاييد ابتدايي ما رو مي
گرفتي كه حالا داري ، مرحله دوم رفتن به مركزِ گردشگريه بعد از گرفتنِ
تاييديه ي مخصوصِ اونجا بايد باز هم براي تاييد بياي اينجا و بعد بايد به
سازمان بازرسي و گمرك بري بعد از اون هم بازم بايد بياي اينجا ، كار بعديت
رفتن به اداره ي مالياتِ ؛ حتماً ارباب هات توقع ندارن كه بي هيچ هزينه اي
بتونن به اونجا برن بعد از پرداخت عوارض دوباره مياي اينجا ، در نهايت ما
سفينه ي شما رو كامل ، وجب به وجب ، مي گرديم تا براي فرود در اون سياره
تاييد بشه
و بعد از مكثِ كوتاهي ادامه داد : متوجه كه شدي ؟
با بي تفاوتي گفتم : آره
بلند
شدم و اداره رو ترك كردم ؛ دو هفته ي تمام طول كشيد تا كارِ مركزِ گردشگري
و سازمانِ بازرسي تموم بشه البته با تاييديه اداره ي امنيت ؛ بايد به
اداره ي ماليات مي رفتم تا از ميزانِ مبلغ درخواستي شون باخبر مي شدم
اونجا بر خلافِ اداره ي امنيت پر بود از ارباب رجوع ، هر كسي برگه اي دستش
گرفته بود و از يك طرف به طرفِ ديگه مي رفت ، حكامِ اين كهكشان با تاسيس
چنين اداره اي حتماً ثروتِ خوبي جمع كرده بودند ، به هر بهونه اي از مردم
پول مي گرفتند اگه مجبور نبودم حتي يك لحظه هم اينجا نمي موندم ولي وفاي
به عهدي كه با خودم كرده بودم از جونم هم مهمتر بود ، بعد از ملاقات با
چند نفر بالاخره ميزانِ مبلغِ درخواستي شون رو اعلام كردند باورم نمي شد
اين پولي كه از من خواسته بودند نصفِ درآمدِ سالانه ي وليعد منظومه شرقي
بود ( كه خيلي هم متممول بودند ) ، البته من به راحتي از عهده پرداخت اون
بر مي اومدم ، خوب ثروتِ من هم اونقدرها حقير نبود كه با اين ولخرجي ها
ورشكست بشم اما خواستن اين همه پول براي رفتن به اون سياره ي نفرين شده
خيلي برام زور داشت ؛ من اجازه ي برداشت رو از حسابي كه با يك اسمِ ديگه
باز كرده بودم صادر كردم تا مراحل اداريش طي بشه و اداره ي ماليات اعلام
كنه كه دريافت كرده در حدود يك هفته كمي بيشتر معطلي دارم ، در نتيجه با
خودم گفتم بد نيست كمي هم وقت براي گردش بگذارم ، روزِ بعد با اسانبرم به
ميدان مركزي پايتخت رفتم اين ميدان ويژگيه خاصي داشت ، براي رفتن به هر
قسمتِ شهر بايد از اين ميدان رد شد اما اين تنها چيزي نبود كه اون رو خاص
مي كرد در وسط اين ميدانِ بيضي شكل از هر مخلوقِ هوشمند خدا يك تنديس قرار
داده شده بود كه با توجه به تواناييهاي اون ها اين تنديس ها رو بزرگ و
كوچك ساخته بودند مشغول تماشاي تنديسها شدم تا بلكه تنديسِ انسان رو پيدا
كنم ، هيچ اثري از تنديسِ انسان نبود ؛ دو احتمال وجود داشت يا كلكسيون
تنديس هاشون ناقص بود يا اتفاقاتِ گذشته هنوز فراموش نشده بود كه احتمالِ
دوم بنظرم قوي تره ، از خير ديدنِ تنديسها گذشتم و به طرفِ محله ي
فاناتايي ها حركت كردم ، تقريباً تو اكثرِ سياره ها ميشه قسمتي رو با
عنوانِ محله فاناتايي ها پيدا كرد از بس كه اين قوم زاد و ولد داشتن ،
شايد اگه از جمعيتِ اقوامِ مختلف در تمام دنيا مي خواستن آمار گيري كنند
اسم اينها در اول ليست جا داشت
محله
ي فاناتايي ها با محله چيني ها در فرهنگ سابقِ خودمون قابلِ قياس هست ، پر
از مغازه هاي ديدني و كافه هاي اسرار آميز كه اكثرشون محل تجمع
خلافكارهاست ، چيزي كه هميشه باعث جذبِ من به اونجا مي شه اينه كه هيچ كس
كاري به هويتت نداره و كمتر پيش مياد كه چيزي رو كه مي خواي پيدا نكني
حالا از هر نوعي كه باشه ، كافه ي كوچيك و مرتبي رو انتخاب كردم كه گوشه
هاي دنج و تاريك زياد داشت اين جا هم مثل كافه هاي ديگه روبات ها مسئول
گرفتنِ سفارشات بودند با اين تفاوت كه چند تا عشوه فروش ماناتايي هم
مابينِ جمعيت مي چرخيدند تا اگه مشتريه خوبي گير آوردند خودشون رو عرضه
كنند ، توي كنجِ تاريكي نشستم و مشغولِ تماشاي بقيه ي مشتري ها شدم روباتِ
سفارش گير به طرفم اومد و منوي الكترونيكي رو روي ميز گذاشت ، مي شد تو
اين ليست هر چي رو پيدا كرد حتي غذاهاي مخصوصِ انسانها ، اگه غذاي موردِ
علاقتون رو هم در ليست پيدا نمي كردين كافي بود با قلمِ الكترونيكي كه به
پايين منو آويزون شده اسمش رو در جاييكه براي اين كار تعبيه كردند بنويسيد
، اونها به هر ترتيبي كه شده براتون فراهم مي كنند ؛ من هم سفارشِ يك
نوشيدني كمياب با خوراك مخصوصِ كالاش رو دادم كه از گوشتِ نوعي چهارپا كه
خيلي شبيهِ گاو وگوسفندهاي زمين هست تهيه مي شه ، همينكه روبات رفت يكي از
عشوه گرها كه متوجه من شده بود به طرفم اومد ، فوراً با قدرتِ ذهنم پسش
زدم جيغِ كوتاهي كشيد از اومدن به طرف من صرفنظر كرد ، بعد از مدت ِ
كوتاهي روباتِ ديگه اي سفارشاتم رو آورد و من مشغول خوردنِ غذا شدم ، بعد
از مدتها خوردنِ اين غذا واقعا برام لذت بخش بود از لحظه لحظه ي صرفِ غذا
استفاده كردم بعد از تموم شدنِ غذام به آرامي روي صندليم لم دادم و در
حاليكه ليوانِ نوشيدني در دستم بود به بقيه ي مشتري ها نگاه مي كردم تا
اينكه صداي جيغِ يكي از عشوه گر ها حواسم رو به گوشه ي تاريكِ ديگه اي جلب
كرد ، يه تاروزوسِ زشت و خشن كه كنترلش رو از دست داده بود مشغولِ تيكه
پاره كردن اون فاناتايي بيچاره بود مشتري هاي ديگه از ترس از جاهاشون بلند
شده بودند و به طرف در كافه مي رفتند تا از اين ماجرا به دور باشن كه
يكدفعه صدايي در كافه پيچيد كه از مشتري ها مي خواست تا آرامشِ خودشون رو
حفظ كنند ، چند روباتِ محافظ اطرافِ ميزِ تاروزوسِ وحشي رو گرفتند ، يكي
از روبات ها با صداي زنگدارش شروع به تهديد كرد ، اما وقتي يه تاروزوس
وحشي ميشه و كنترلش رو از دست مي ده تنها كاري كه ميشه كرد اينه كه يا با
شوك فلجش كنن ويا اينكه بكُشنش ، يكي از روبات ها بعد از اينكه سه بار
اخطار داده شده شروع به شليك كرد بعد از سه شليكِ پياپي تاروزوس مرد اون
عشوه گر هم كه مدتي قبل مرده بود ، البته نمي شه به مسؤلين اين كافه ها
ايراد گرفت هر كس كه به اينجور جاها مي اومد يا مشغول به كار مي شد از
عواقبش هم مطلع بود ، كافه حالا خيلي خالي شده بود و من در تمامِ اين مدت
مشغول تماشاي اين اتفاق بودم ، روبات ها مشغولِ كار شدند و شروع كردند به
تميز كردن خون ها و جمع كردن جسدها و انتقالِشون به خارج از كافه ، ديگه
بطري نوشيدني رو تموم كرده بودم ، نوشيدني قوي اي بود با اين حالي كه
داشتم تا فردا راحت مي خوابيدم بلند شدم و از كافه بيرون اومدم اسانبر
همون نزديكي ها بود سوارش شدم ، آدرسِ هتل رو از حافظش احضار كردم و روي
اتوماتيك تنظيمش كردم اونقدر خورده بودم كه تعادل لازم رو براي كنترلِ
اسانبر نداشتم ، نفميدم اسانبر كي به هتل رسيد ، تا جاييكه مي تونستم خودم
رو جمع و جور كردم و به اتاقم رفتم ؛ تختِ توي اتاق تنها جايي بود كه
ميخواستم ، تا روي تخت افتادم خوابم برد .