تبليغاتX
Ganymede - سرنوشت من

بخش اول (زنده)

اكنون ، ...
لنگان لنگان از پله ها بالا ميرم ، احساس مي كنم كه كم كم دارم زير فشار خرد مي شم ، چرا حالا كه تمام مشكلات را پشت سر گذاشتم از پس اين عهد برنمي آم ، وقتي اون بچه براي نجات جان پدرومادرش دندانهاي تيزش را توي گوشت ساق پام فرو كرد تنها دردي كه احساس كردم درد سي سال پيش بود ، اون زماني كه جلوي چشمام مادرم را با زجر كشتند وتكه تكه كردند اما كاري از من برنيومد جز گريه و ضجه .
قسم خورده بودم ، با روح مادرم عهد كرده بودم كه انتقام بگيرم و تمام افراد قبيله رو تا آخرين نفر شكنجه كنم ، زجر بدم و نابود كنم ، اما وقتي كه ديدم اون بچه براي نجات پدر و مادرش كه دارن زجر مي كشن و فرياد مي زنن چطور بهم حمله مي كنه و مي خواد من رو كه باعث اين اتفاق هستم عقب بزنه و دور كنه ، جلوي چشمام اون بچه به بچگي خودم تبديل شد ، خشكم زد ، آروم از ساق پام جداش كردم و برگشتم . . .
روي سكو همه ساكت ايستاده بودند ، بدون اينكه نگاهم به كسي بيفته به طرف سفينه م حركت كردم ، داغي خون رو روي پام احساس مي كردم اما اصلا برام مهم نبود ، چند قدم بيشتر تا ورودي سفينه با شكوهم نمونده بود كه صداي پر كنايه " تاسوت " كه نماينده حاكمان اين سياره توي شوراي متحد كهكشاني بود بلند شد :
- كجا راهت رو كشيدي و داري ميري ؟ فكر كردي وقت ما اينقدر بي ارزش شده ، اول همه رو با تهديد مجبور مي كني تا مجوز قتل عام به تو بديم و بعد . . .
طوفان احساسات مختلف در درونم غوغا كرده بود ، حس شكست ، حس نااميدي ، حس عهد شكني ، عذاب وجدان ، تنهايي و بيشتر از همه ، خشم . كنترل اين آشوب برام خيلي سخت بود و حالا سختتر هم شده بود ، آرام برگشتم و خيره به تاسوت نگاه كردم رنگ خاكستري پوستش حالم رو به هم مي زد ، دلم مي خواست كه لِهِش كنم اما فقط نگاهش كردم ، اون هم سعي كرد به من با نگاه حق به جانب خيره بشه ولي در عوض هر حالتي ترس رو توي چشم هاش ديدم ، چند قدم عقب رفت ، " نونا " با صداي لرزاني گفت :
- چي كار ميخواي بكني ؟
چشم هام رو بستم دنبال راهي بودم تا كمي از اين فشار رو كم كنم كه بتونم جواب " نونا " رو بدم اما تنها كاري كه تونستم بكنم يك لبخند كمرنگ بود ،
برگشتم درهاي سفينه خودكار باز شدند ، صداي " نونا " رو از پشت سرم شنيدم :
- نرو ، نرو ، ما رو ترك نكن
مي خواستم بمونم اما داغونتر از اوني بودم كه به خواسته ي "نونا " عمل كنم داخل سفينه رفتم و درها باوقار تمام پشت سرم بسته شدند ، k5 به آرامي جلو اومد و با همان صداي پژواك دار سرد هميشگي ش گفت :
- خوش اومديد ارباب ، دستور جديد چيست ؟
گفتم :
- رفتن
- مقصد ؟
- نامعلوم
- مي بخشيد اما اين كهكشان يا ...
حرفش رو قطع كردم :
- هر جا كه فكر مي كني خوبه
- ارباب بهتر است به بخش 3 برويد تا تحت مراقبت پزشكي جراحت پايتان درمان شود .
- باشه
پشت به k5 كردم و به طرف بخش 3 رفتم ، توي سفينه پيشرفته و لوكس من همه جور امكانات است ، من تنها موجود زنده ي اينجام و البته ارباب همشون.
روي تخت دراز كشيدم و چشمهام رو بستم به يكي از دو روبات پزشك گفتم
- آرام بخش مي خوام
متوجه نشدم كي كار روبات ها تمام شد ، حمله ي خاطرات تلخ ، صداي فريادِ مادرم ، خنده هاي " پاتونوس " ، صورت زشت تاسوت ، حتي صداي گريه خودم هم توي سرم مي پيچيد و مي چرخيد تا اينكه همه چيز خاموش شد ...




پنج سال پيش ، ...

صداي k5 كه نگار از راه دوري مي آمد مرتبا نزديك و نزديكتر مي شد :
- جهش با موفقيت صورت گرفت ، هم اكنون در كهكشان مقصد هستيم ، تا رسيدن به سياره مقصد دوازده ساعت زمان مانده ، ارباب لطفا بيدار شويد ، مراحل بيداري از خواب مصنوعي با موفقيت صددرصد انجام شده است ، ارباب لطفا بيدار شويد .
بي هيچ خستگي چشم هام رو باز كردم آروم درون محفظه كه حالا درش باز شده بود نشستم و به اطراف نگاهي انداختم ، يكي از روبات ها لباسهام رو برام آورد بدون معطلي از محفظه بيرون اومدم لباسها رو پوشيدم و به طرف مركز كنترل سفينه حركت كردم ، اين سفينه لوكس و مجلل ميراث پدري من بود ، از سليقه پدرم خوشم مي اومد همه چيز زيبا و تكميل .
وقتي كه وارد مركز كنترل شدم k5 براي استقبال جلو اومد :
- ارباب اميدوارم كه به اندازه كافي استراحت كرده باشيد و در طول بيدار شدن مشكلي برايتان پيش نيامده باشد .
K5 هيچ دركي از اميدوار بودن نداره اما تقصيري هم نداره توي اينجا تمام روبات ها طوري برنامه ريزي شدن كه ادب احترام و تعارف و در كل همه اصول اخلاقي رو رعايت كنند بخصوص براي من كه اربابشان هستم .
- مشكلي نداشتم ، ... ممنون
- آيا مايليد نقشه هاي جهت يابي و گزارشي از وضعيت سفينه را خدمتتان ارائه دهم ؟
- آره
- ارباب ، يازده ساعت و سي دقيقه تا رسيدن به سياره مقصد و دريافت اجازه فرود فرصت داريم .
و بعد به آرامي چرخيد تا رو به صفحه كنترل فرمانهاي لازم رو براي دريافت نقشه و وضعيت صادر كنه ، روبات بدرد بخوريه در واقع تا وقتي اون هست نيازي نيست كه من به خودم زحمت هدايت و كنترل سفينه رو بدم ، اين هم از خوش فكري هاي پدرم بود .
جلو رفتم تا وضعيت رو بررسي كنم ، الان سال هاست كه هيچ انساني وارد اين كهكشان نشده بايد تمام جوانب رو بررسي كنم
اهالي اينجا از انسانها دل خوشي ندارند بخصوص بعد از اون جنگ طولاني كه تقريبا نيمي از جمعيتشان رو انسانها نابود كردند و حالا من دارم پا تو چنين جايي مي ذارم كه بعد از گذشت سالهاي طولاني هنوز موج نفرتشون رو از انسانها به سراسر گيتي پخش مي كنن ، رو به k5 كردم :
- مواظب باش ، موقع گرفتن اجازه فرود نبايد بفهمن كه اين سفينه مال انسانهاست سفينه رو به شكل سفينه هاي توريستي مارولان ها استتار كن و هدف سفر رو گردش و توريسم معرفي كن .
- بله ارباب .
K5 شروع به دادن دستورات لازم از طريق صفحه فرمان به ساير روبات هاي تعميركار براي تغيير ظاهر سفينه كرد .
مطمئنم كه اين ترفند اونها رو گول مي زنه ، خوب آخه كيه كه از يك توريست ولخرج بدش بياد .
رو به k5 كردم و گفتم :
- استتار روبات هاي ارباب رو كامل كردي ؟
- بله قربان ، تمام دستورات مو به مو انجام شده .
خوب ، فكري كه كرده بودم اين بود كه سفينه رو كاملا شبيه سفينه توريستي مارولان ها كنم ، بعد دوتا روبات رو به شكل زوج مونث و مذكر مارولان تهيه كردم و خودم هم پيشكارشان مي شدم ، البته نه به عنوان انسان ، بلكه در قالب يك مانوژا .
مانوژا ها از نظر ظاهري خيلي شبيه انسان ها هستند و فقط در يك اتصال بال و كمي ويژگي هاي پوستي تفاوت دارند ، لباسي كه براي اين كار طراحي شده بود از پوست و استخوان هاي مانوژا ها بود يعني حتي اگر هم مي خواستند من رو اسكن كنند هرگز متوجه نمي شدند كه من مانوژا نيستم ، خوب تفتيش بدني هم كه در كار نبود يعني اين شيوه قرن ها ست كه در تمام گيتي منسوخ شده جز چند جاي شديدا دورافتاده .
روبات ها رو آنقدر واقعي و با تمام جزئيات ساخته بودم كه حتي يكصدم درصد هم نگران لو رفتنشان نبودم ، نزديك به سه سال در مورد ويژگي ها و تمامي آناتومي بدن مارولان ها تحقيق كرده بودم حتي از ميكروني هم صرف نظر نكرده بودم ، احساس مي كردم لحظه به لحظه دارم به آرزوي 25 ساله ام نزديك مي شم ، فقط كافي بود كه اجازه فرود و ورود را به سياره سبز هفتم بدست بيارم .
... توي اين كهكشان اكثر سياره ها اسم خاصي ندارند و فقط سياره هاي استراتژيك اسم هاي خاص دارند مثل توسوپيا كه يك سياره نظامي و ديده باني براي بخش شرقي اين كهكشان و كهكشان مجاور است .
اما سياره هاي مسكوني برحسب عناصر و ذخايرشان با رنگ ها و شماره ها مشخص شدند و سياره هاي سبز، سياره هائي شبيه به زمين بودند ( مبدا نوع بشر ) كه درصد راديواكتيويته ي خيلي كمي داشتند اما اون چيزي كه باعث اهميتشون مي شد عنصر 131، ايجانديوم غني بود كه در اين سياره ها و بخصوص در سياره سبز هفتم مي شد به وفور پيدا كرد ، ايجانديوم باعث ميشه كه امواج الكترومغناطيس و تشعشعات راديواكتيويته بدن از حالت پايه اي برانگيخته شده و شروع به پراكنش كنند حالا اگر كمي هم ذارات گراويتون به اين مجموعه اضافه بشه خاصيت فعالسازي ايجانديوم رو تكميل كرده و با داشتن قدرت تمركز و كنترل ، انسان مي تونه قدرت هاي ازلي نهفته در وجودش رو بيدار كنه و با آزاد كردن اون كارهاي خاص و خارق العاده اي رو انجام بده
خوب ، من هم مثل اكثرمردم افسانه هاي قديمي رو خوندم و راجع بهشون خيلي فكر كردم ، داستانهايي در مورد جادوگران يا مرشدان و قبيله هاي اون ها ، اجتماعات شون و... تنها نتيجه اي كه مي تونستم بگيرم اين بود كه بدن اين افراد حتما ظرفيت هاي خاص و زيادي براي ذخيره سازي امواج و نيروهاي طبيعت داشته و همينطور توانايي تبديل اين نيروها از حالت بالقوه به حالت بالفعل ، به اين ترتيب بوده كه مي تونستن كارهاي عجيبي رو از ديد ساير مردمي كه فاقد اين ظرفيت ها بودند انجام بدن .
در اكثر افسانه ها گفته مي شه كه جادوگران عصا ، انگشتر ، چوبدستي و مشابه اين ها رو داشتند كه بدون استفاده از اين وسايل قادر نبودند جادو را در حد كمال خودش انجام بدن ، فكر مي كنم افرادي كه پتانسيل هاي بالايي داشتند براي آزاد كردن اون نياز به يك فعالساز داشتند و مي بايست اين اشياء خاص فعالساز اونها مي بوده كه حاوي درصدي ايجانديوم ناخالص بودند و بر اساس پتانسيل افراد انتخاب مي شدند .
خوب نميشه كاربرد ايجانديوم رو فقط محدود به آزاد كردن انرژي هاي دروني قرار داد ، فقط با صد كيلوگرم ايجانديوم و يك تن اكتينيوم ميشه سوخت يك سفينه متوسط درجه دو را تا صد سال تامين كرد و همينطور برد اسلحه هاي پلاسمايي رو افزايش داد و كاربردهاي بسيار زياد ديگه اي ، اما اشكال كار اينجا بود كه در تمام گيتي يا حداقل اون قسمت هاي كه در دسترس بشر قرار دارن تنها و فقط در اين كهكشان و در مجموعه ي سياره هاي سبز ميشه به راحتي ايجانديوم رو استخراج كرد و همين امكان منحصر به فرد بود كه باعث شد تا اون جنگ وحشتناك سالها پيش صورت بگيره ، در ابتدا تلفات انسانها بسيار كم بود اما در مقابل ، آمار جمعيت ساكنين كهكشان كه در برابر سلطه انسانها مقاومت مي كردند به نصف نزديك شد ، باور كردن اونچه كه از جنايات انسانها در جنگ گفته شده زياد هم سخت نيست ، خوب ما موجودات خودخواه و قدرت طلبي هستيم كه اگر به پالايش خودمان مشغول نشيم مي تونيم مسبب ضررهاي زيادي براي گيتي و صدالبته براي خودمون باشيم ، گفته مي شد كه انسانها با استفاده از قدرت ها و قابليت هاشون بدون اينكه زحمت استفاده از الات و ادودات شكنجه و جنگ رو به خود بدند مردم رو شكنجه كرده و يا ذهن ها رو براي رسيدن به مقاصدشون دگرگون مي كردند بيگناهان رو با دلايل واهي مي كشتند
وجود منابع غني ايجانديوم و قدرت هاي تقويت شده در حضور اين منبع و در اختيار داشتن فن آوري برتر باعث غروري بي حد و حصر شد ، كه همين غرور در نهايت باعث نابودي و شكست انسانها شد .
از شواهد امر اين طور پيداست كه حكومت مقتدر ايجاد شده و اداره منابع ايجانديوم موجب شده بود تا انسانها به قدرت برتر گيتي بدل بشن ، بدون هيچ رقيب قابل ملاحظه اي كه بتونه عرض اندام كنه و مشكل بتراشه اما بعد از مدتي مشكلاتي ايجاد شد ، عده اي كه پتانسيل دورني شون ظرفيت درك وپذيرش تحريكات قوي ايجانديوم رو نداشت و توانايي مهار كردن جريان نيرو را به طور كامل ياد نگرفته بودند در مقابل فشار انرژي نتونستند دوام بيارن و با حالتهاي دردناكي ميمردند ، به اين ترتيب كه مثلا ناگهاني آتش مي گرفتند و حتي با قوي ترين آتش خاموش كن ها و يا در خلا هم خاموش نمي شدند تا وقتي كه ازشون تنها خاكستري مي موند و يا دچار سفتي عضلات مي شدند كه از پاها شروع مي شد و تمام قسمتهاي بدن را به آرامي و با درد زياد تا سر در بر مي گرفت طوري كه قسمت هاي سفت شده و حتي پوست به سفتي فولادي كه با درصد قابل توجهي كربن آلياژ شده باشه مي شد ، در كتابي خونده بودم كه بعضي با درد ناگهاني در قلب از جا مي پريدند ، فرياد كشان قلبشون رو مي گرفتند و فشار مي دادند اما قلب از فشار انرژي با شدت مي زد آنقدر مي زد تا از هم پاره ميشد قفسه سينه خرد مي شد و خون از گوش و دهان و بيني و منافذ به شدت بيرون مي زد و حتي رگها اصلي سطحي مثل رگها گردن در اثر فشار خون بسيار بالا پاره شده و با شدت خون به اطراف پاشيده مي شد ، در بعضي ، ذهن براي هميشه مختل مي شد و به كما مي رفتند كه به نظر من اين راحتترين حالت نابودي بود ، در نهايت جمعيت فاتحانِ يكه تاز ميدان رو به زوال گذاشت و تنها عده اي كه تعدادشون هم زياد نبود از عهده درك و كنترل نيروي دروني و اين انرژي عظيم براومدند اين تلفات سخت بود اما تجربه اي گرانبها و مهم رو براي انسان در جهت تسلط و كنترل برخود رو به ارمغان آورد ، ساكنين كهكشان اين حوادث رو به فال نيك گرفته بودند و به اون لقب نفرين سبز داده بودند ، هميشه بعد از شنيدن خبر مرگ انساني جشن بزرگي با عنوان جشن سبز مي گرفتند ، كم كم جمعيت و كنترل انسانها روي سياره ها كم شد و فرصت هاي خوبي براي شورش مهيا شد كه در آخر به شورش عظيمي تبديل شد و دوباره جنگ آغاز شد با اين تفاوت كه در اين جنگ ، تلفات انسان ها هم مانند ساكنين زياد بود ساكنين با وجود تلفاتي كه داشتند دست از جنگ برنداشتند ، آتشي از انتقام در درونشون شعله ور بود كه حتي با مرگ هم خاموش نمي شد درست مثل آتشي كه در درون من از 25 سال پيش روشن شده كه از اون زمان تا حالا شعله ورتر و داغتر شده جوري كه فكر كنم اگه همين حالا رهاش كنم چيزي از اين كهكشان باقي نمونه .
ساكنين كهكشان آنقدر از انسان ها بيزار بودند كه كافي بود دستشون به يك نفر برسه با وضع فيجعي به خدمت اون فرد ميرسيدند ، تكه تكه مي كردند و خونش رو به علامت رسيدن به حق انتقام و قدرت سر مي كشيدند سپس اجزاي بدن رو مي سوزوندند و خاكستر رو در فضاي خارج كهكشان پخش مي كردند تا به اصطلاح فضاي كهكشانشون رو از وجود آلوده وناپاك انسانها دور نگه دارند .
انسان ها شكست خوردند چون به درك حكمتي كه در پس اين قضيه بود نرسيده بودند و وقتي موضوع رو فهميدند كه كار از كار گذشته بود ،‌ اگر قرار بود كه اين عنصر وسيله برتري و ترقي انسان باشه پروردگار يكتا اون رو بي هيچ چشمداشتي در زمين و در اختيار انسان مي گذاشت نه در كهكشاني كه ميلياردها سال نوري با زمين فاصله داره ، البته بايد گفت كه درصد بشدت كمي از اين عنصر در زمين وجود داره كه اون هم نه به طور خالص بلكه با تركيب با عناصر ديگه و كاملا ً نا محسوس ، كه سال ها بعد از كشف ايجانديوم در ساير كهكشانها ، در زمين هم يافت شد .
انسان موجودي سركش و كنجكاو و در عين حال قدرت طلبه كه تمامي اين ويژگي ها رو خداوند در ذاتش قرار داده ،‌ اما انسان قبل از همه اينها عاشقه ، يك عاشقِ عشق ، يك عاشقِ عاشق ، . . .
و من عاشق مادرم بودم كه در 5 سالگي ازم گرفتنش ، اون هم جلوي چشمام ، من لحظه لحظه زجر كشيدنش رو ديدم و تمامي هجاهاي فريادش رو شنيدم ، من مرگش رو با تك تك سلول هام درك كردم ، و الان بعد از گذشت اين همه سال خاطره مرگش داغتر از هميشه عمق روحم رو مي سوزونه حتي گريه هم چاره ساز درد من نيست ، اگر چه من سال ها ست كه ديگه گريه نميكنم و منتظرم ، منتظرِ لحظه اي كه به عهدم وفا كنم و حالا داره زمانش مي رسه . . .
مادرم عضو فعال كميته دوستي در انجمن حُكام و روئساي كهكشان ها بود ، خوب به قول پدرم اون هم خيلي مهربان بود و هم خيلي خوش فكر
قرار بود كه براي رفع تيرگي روابط با هياتي از انجمن كه جمعا ً تعدادشون به 20 نفر هم نمي رسيد به اين كهكشان سفر كنند ، مادرم معتقد بود كه براي نشان دادن حسن نيت بهترِ كه بچه هاشون رو هم ببرند اما پدرم مخالف بود و از اون جاييكه هميشه حق با خانومهاست پدرم كوتاه اومد و من با مادرم راهي اين سفر شديم ، چيز زيادي از نحوه سفر يادم نمي ياد ولي سفر اون زمان با بهترين سفينه هاي انجمن چيزي در حدود دو سال و نيم الي سه سال زمين طول كشيد جمعاً 12 تا بچه بوديم ؛ وقتي رسيديم مادرم تقاضاي ورود كرد و بعد همه چيز مبهمِ بود تا . . .
در سياره سبز هفتم بوديم من و مادرم و نديمه مادرم ، هر سه در فضايي گسترده و در داخل يك غاري عظيم بوديم تا جائي كه يادم هست زمين غار سياه رنگ بود و سنگها رگه هاي بنفش و براقي داشتند اونقدر اين رنگ تللالو زيبايي داشت كه من فقط محو تماشاي اون شده بودم نديمه مادرم من رو محكم بغل كرده بود و مادرم با چهره نگران اطراف رو مي پائيد ، بعدها نديمه مادرم قبل از مرگش برام تعريف كرد كه چرا به اون غار رفته بوديم
ساكنين كهكشان با وجود نفرت شديدشان ما رو پذيرفته بودند چون فكر مي كردند داشتن دوستان و متحداني قدرتمند مثل انسان ها مي تونه اونها رو از خطر 5 بعدي ها نجات بده ، 5 بعدي ها موجودات خرابكار و تهديد كننده اي هستند كه رسوخ هر كدومشون مي تونه باعث حتي نابودي يك سياره باشه انسان ها به راحتي تونسته بودند از عهده اين موجودات بربيان اما مقابله با اونها كار هر كسي نيست و نياز به انرژي زيادي داره ، اينها توانايي موندن در جهان ما رو ندارند بيشترين زمان ثبت شده از حضور يك 5 بعدي چيزي در حدود 80 ساعت بوده كه همين زمان براي به بار آوردن كلي غارت و خرابكاري كافي و حتي زياد هم بود بعد از اين زمان ناچار به ترك و برگشت به دنياي خودشون مي شدند ؛ 5 بعدي ها درست نقطه مقابل 4 بعدي ها بودند ، 4 بعدي ها با وجود داشتن يك بعد اضافه تر به راحتي در جهان ما رسوخ مي كردند و هميشه پايبند قانون خودشون بودند كه بر اساس اون احترام و رعايت حقوق ساير موجودات يك اصل اساسي محسوب مي شد و عمل نكردن به اين قانون در جامعه اونها فقط يك مجازات داشت كه اون هم مرگ بود ، در بعضي علوم از ما داناتر بودند و در بعضي علوم ديگه ما سرآمدتر بوديم شما نمي تونيد در هيچ جاي تاريخ مطلبي در مورد دخالت بي مورد يا حضور بي دعوت رو از 4 بعدي ها پيدا كنيد اما 5 بعدي ها حيات رو مي خواستند و براي افزايش قدرتشون از نيروي ارواح استفاده مي كردند طوريكه حتي حيات رو از گياهان هم ميدزديدند و از سنگ ها هم دريغ مي كردند و زمانيكه انساني رو غافلگير مي كردند به منبع غني اي دست پيدا مي كردند كه فكر كنم تا سال ها اونها رو بي نياز مي كرد
در اون زمان حكام كهكشان كه چندين مورد حضور 5 بعدي ها در كهكشانشون گزارش شده بود و مي ترسيدند كه شايد در آينده اونها راهي براي اقامت طولاني تر پيدا كنند ، برخلاف ميل شون به ما اجازه ورود و فرود داده بودند .
اعضاي انجمن سعي مي كردند كه در ابتدا با رفتن به سياره هايي كه در زمان جنگ بيشترين خسارات رو ديده بودند كارشون رو شروع كنن و حسن نيت و دوستي شون رو نشون بدن پس ما به سياره سبز هفتم رفتيم و هيات به اين سياره وارد شدند ، اهالي اين سياره تاسوت ها بودند ، موجودات خاكستري رنگي كه دو پاي كوتاه درست شبيه پاهاي فيل داشتند تقريباً با همون كيفيت ناخن ها ، از لحاظ هيكل و ابعاد نه ميشه گفت كه چاقند و نه ميشه گفت كه لاغرند بنظر من تنه ي كلفتي دارند با دستهايي كه هر كدوم 7 انگشت رو شامل ميشه كه با در نظر گرفتن كف پهن دست هاشون زياد هم غير طبيعي به نظر نمي اد اما در مورد چشمهاشون نكته خاصي وجود داره واون اينكه چشمهاشون خاكستري يكدست و همرنگ پوستشونه تا تجربه نداشته باشيد متوجه نمي شيد كه چشمهاشون بازِ يا بسته است و هيچ وقت هم دقيق نمي شه گفت كه به كجا نگاه مي كنند مو ندارند اما زائده هاي كرم مانندي درست زير بيني پهنشون دارند كه وقتي هيجان زده مي شن به شدت تكان مي خوره ، مسئله اي كه هميشه بايد در مورد اون احتياط به خرج داد دندان هاي تيز و 2 رديفه ي اونهاست كه به شدت درهم وبرهم هستند و تنها زماني ميشه اين دندون ها رو ديد كه يا در حال غذا خوردن هستند يا آماده حمله به شما ؛ ولي ميشه در كل اونها رو در دسته موجودات آرام قرار داد ،‌ انجمن دوستي وارد اين سياره شدند و وسوسه ها شروع شد ، بله ايجانديوم ، با اينكه همه توجيه شده بودند و تمرينات دشواري رو براي كنترل برخود گذرونده بودند اما كنترل بعضي از اعضا براي مادرم دشوار بود ، اين شد كه دستور داد تا دو سوم همراهان به سفينه ي اصلي برگردند تا در ادامه ماموريت كه براي مادرم خيلي مهم بود مشكلي ايجاد نشه
تاسوت ها زياد رفتار محترمانه اي نداشتند اما مشكلي هم ايجاد نمي كردند مادرم ، من و همراهانش شب ها رو در خوابگاهي مخصوص كه قبيله براي مهمانان در نظر گرفته بود مي گذرونديم ميشه گفت تاسوت ها از پيشرفت هاي جهان عقب مونده بودند يا شايد هم به ساده زيستي علاقه داشتند
تا اينكه نديمه يكي از همراهان مادرم از خوابگاه خارج شد ، اون در برنامه تخليه نيرو كه براي حفظ توازن طبيعي ، اعضاي هيات هر شب انجام مي دادند شركت نكرده بود و تحمل نيروي برانگيخته عظيمي كه به واسطه ايجانديوم غني در اين سياره در وجودش موج مي زد رو نداشت ، نديمه براي آروم كردن خودش شروع كرد با فرياد زدن و نگاه بسوي آسمان اين انرژي رو تخليه كردن خوب ميشه گفت اين روش مؤثري بود اما باعث ترس تاسوت ها شده بود ، اون ها نديمه بيچاره رو غافلگير كردند و كشتند ، تاسوت ها فكر مي كردند كه دوباره دوران سياه شروع شده و بدون هيچ تحقيقي به خيال خودشون براي پيشگيري به خوابگاه حمله كردند من ، مادرم و نديمه مادرم فرار كرديم و باقي افراد همه كشته شدند ، هيچ كس نتونسته بود كاري بكنه همه غافلگير شده بودند ، ما فرار مي كرديم كه به طور اتفاقي وارد يك غار شديم بنظر جاي خوبي براي پنهان شدن مي اومد ، نديمه بعدها برام تعريف كرد كه اون غار مكان مقدس تاسوت ها بود و حتي اعضاي قبيله بدون اجازه رئيس قبيله حق ورود به اونجا رو نداشتند چه برسه به ما ! . .
غار خيلي بزرگ بود با زميني سياه رنگ و سنگهايي كه تللالو بنفش رنگ زيباشون مي تونست كودك 5 ساله اي مثل من رو مجذوب خودش كنه . . .
صداي فرياد هاي وحشيانه تاسوت ها از بيرون مي اومد مادرم بالاخره يك شكاف درون تخته سنگي پيدا كرد و اول نديمه رو كه من در آغوشش بودم به شكاف فرستاد اما وقتي كه مي خواست خودش وارد شكاف بشه متوجه شد كه خيلي دير شده و زمان از دست رفته ، افراد قبيله در حال ورود به غار بودند و اگر در اون زمان مادرم رو در حال داخل شدن به شكاف مي ديدند جاي من لو مي رفت ، مادرم فداكارانه برگشت و در جهت ديگه اي خودش رو مشغول بالا رفتن از تخته سنگي نشان داد و من از درون شكاف شاهد ماجرا بودم كه چطور افراد قبيله نعره زنان وارد شدند و يكي از اون ها قلابي رو كه به طنابي وصل كرده بود به طرف مادرم پرتاب كرد ، قلاب در پشت مادرم فرو رفت و وطناب با تمام قدرت كشيده شد مادرم با فريادي به ميان جمعيت افتاد لحظه اي برق شمشير هاي كوچك و بزرگ تاسوت ها بالا سرشون ديده شد و بعد تمام اون شمشير ها با هم و با شدت فرود اومدند و مادرم مرد . . .
شمشيرها مدام بالا مي رفتند و فرود مي اومدند بعضي از افراد قبيله جيغ هايي از سر شادي مي كشيدند و بعضي با دهان خونين از ميان جمعيت بهم فشرده خارج مي شدند نديمه نتونسته بود گوش ها و چشمهاي من رو ببنده با يك دست محكم من رو بغل گرفته بود و با دست ديگرش محكمتردهانم رو چسبيده بود ، وقتي كه تاسوت ها با شادي تمام مشغول خورد كردن وتكه تكه كردن مادرم بودند نديمه متوجه شد كه شكاف به بيرون راه داره و بعد نمي دونم چطور اما به صورتي از اونجا فرار كرديم هيچ وقت از نديمه در مورد نحوه فرار نپرسيدم و اون هم چيزي نگفت ، جريان اين قتل عام همه جا پيچيده بود از طرف انجمن حكام دستور خروج فوري اعضاي هيات صادر شد ، پيگيري هاي پدرم با تمام نفوذي كه داشت بي نتيجه باقي موند و قاتلين بي هيچ مجازاتي به زندگي ادامه دادند
مادرم قرباني شده بود و حالا زمان انتقام بود انتقامِ خونِ پاكِ مادرم كه بيگناه به زمين ريخته شد ، قاتلين بايد تقاص كارشون رو بدند ؛ آخرين پرده نمايش زندگي رو ، من براشون به بهترين نحوه اجرا خواهم كرد .
با صداي بلند آژير كه برخورد به جو رو اطلاع مي ده از افكارم بيرون مي پرم ، k5 رو صدا زدم اجازه فرود گرفته شده بود و همه چيز آماده بود و حالا نوبت خودمه كه بايد آماده مي شدم
براي پوشيدن لباس مانوژاها اول بايد پوستم استريل مي شد بعد با يك نوع ماده مخصوص كه از حساسيت جلوگيري مي كنه به طور كامل اسپري مي شد ، بعد از اون بايد در اتاقك خلا ، دستگاه لباس رو به تنم ثابت مي كرد لباس بايد با دقت بدون هيچ منفذي به پوستم بچسبه تا طبيعي بنظر بياد البته قسمت تا حدودي دردناكش اتصال بال هاست ؛ كتفم توسط دستگاه شكاف داده ميشه تا حسگرهاي بال رو به حسگرهايي كه قبلاً در كتفم با جراحي به اعصاب نخاعي متصل شده وصل كنه ، لباس رو به رنگ سبز انتخاب كردم ، كل اين مراحل چيزي در حدود 1 ساعت وقت مي گيره و ما تا رسيدن به باندِ فرود و پهلو گرفتن سفينه نزديك به 4 ساعت و نيم وقت داريم ، باند فرود سيارهِ مركزيِ اين كهكشان كه مركز سياسي و تصميم گيري هاي مهم تمام كهكشانشون هست مثل تمام باندهاي فرود استاندارد در ارتفاع 800 متري سطح سياره قرار داره
بعد از اينكه مراحل پوشيدن تمام شد ، k5 مشغول تهيه يك هولوگرام سه بعدي از ظاهرم شد اين هولوگرام براي تكميل اطلاعات هويت كه بايد موقع پياده شدن به ماموران بازرسي ارائه بدم لازم بود ، عالي بود درست مثل يك مانوژاي واقعي شده بودم ، فقط كافي بود قالب دندانها رو در دهانم قرار مي دادم و محكم مي كردم ، خوب ، مانوژاها دندانهاي مرتبي ندارند ميشه دندانهاي شكسته ، گرد ، تيز و خلاصه هر مدلي كه به ذهن مي رسه رو با رنگ زردِ زننده اي در دهانشون پيدا كرد .
حالا كه كاملاً حاضر شدم فقط 2 ساعت تا رسيدن به باندِ فرود زمان مونده ، بايد راه مي رفتم ، خم و راست شدن و تست بال ها رو انجام مي دادم تا همه حركت هام طبيعي بنظر برسه البته اين تمرين ها رو قبلاً انجام داده بودم اما براي محكم كاري كمي تمرين هميشه لازمه ، صداي k5 در سفينه پيچيد : زمان تا پهلو گيري كامل 5 دقيقه باقي مانده .
مارولان هاي تقلبي قبلاً بكار افتاده بودند و همه چيز مرتب بود .
K5 : تا پهلو گيري كامل 1 دقيقه زمان باقي است . . . .
K5 : تا پهلو گيري كامل 15 ثانيه زمان باقي است . . . .
نفس عميقي مي كشم و چشمهام رو مي بندم
K5 : سفينه پهلو گرفت ، عمليات فرود تكميل شد .
چشمهام رو باز مي كنم ، حالا وقت شروعِ نمايشِ منه . . .


+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت توسط گانیمد |